کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها

ناشر: نیلوفر
تاریخ نشر: مهر 1402
تعداد صفحه: 208
شابک: 978-964-448-277-9
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شومیز
وزن: 239 گرم
رتبه فروش: #601 (مشاهده پرفروش ترین ها)
موجودی:
در حال حاضر این کتاب در سایت عرضه نشده است.
خریداران به همراه این کتاب، موارد زیر را نیز سفارش داده اند
مرور کتاب
درباره مولف کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها

رضا قاسمی در 10 دی ماه ۱۳۲۸ در اصفهان به دنیا آمد اما اصلیت جنوبی دارد. اولین اثر او نمایشنامه کسوف بود که در ۱۸ سالگی نوشت و دو سال بعد در دانشگاه تهران به روی صحنه برد. در سال ۱۳۵۵ جایزه اول تلویزیون ملی ایران برای بهترین نمایشنامه به اثر او "چو ضحاک شد بر جهان شهریار" تعلق گرفت. پس از انقلاب به کارگردانی نمایشنامه هایش پرداخت. نویسندگی و کارگردانی سه نمایشنامه اتاق تمشیت، ماهان کوشیار و معمای ماهیار معمار حاصل فعالیت او در دوره پس از انقلاب بود. اما شرایط کار برایش سخت شد و در سال ۱۳۶۵ ترک وطن گفت و از آن زمان در فرانسه زندگی می کند.

درباره کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها

همنوایی شبانهٔ ارکستر چوب ها، رمانی از رضا قاسمی نخستین بار نشر کتاب آن را در سال ۱۹۹۱ در آمریکا منتشر کرد، در ایران نیز اجازهٔ انتشار یافت و برنده بهترین رمان اول سال۱۳۸۰ جایزه هوشنگ گلشیری، و بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات شد. داستان از دیدگاه اول شخص بیان می شود و حکایت یک روشنفکر ایرانی است، که به فرانسه پناهنده شده و دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در پاریس زندگی می کند، که ساکنانش چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی هستند.

در بخشی از کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها می خوانیم

راستش همیشه دلم خواسته بود کلنل باشم . شاید برای آنکه کلنل کسی است که تکلیفش روشن است . مراحل دشوار و فلاکت بار اولیه ی نظام را پشت سر نهاده و در حالی که همین طوری هم در وضع مطلوبی است ، پیش رویش چشم انداز باز هم روشن تری دارد . شاید هم یک کلنل رمز و رازی دارد که درجات پایین تر یا بالاتر از آن ندارد . در نظام ، هر چه درجه پایین تر ، آدمی به مرگ نزدیک تر . یک سرباز در خط مقدم جبهه می جنگد ، درست چهره به چهره با مرگ . و یک فرمانده بسته به درجه اش در مسافتی دور تر . یک کلنل آنقدر با مرگ فاصله گرفته است ( البته اگر هنوز نمرده باشد ) که از بالا به آن نگاه کند . از آن پس هر چه مراتب فرد نظامی بالاتر می رود ، به همان میزان از مرگ رویارو فاصله می گیرد و به مرگ دیگر - مرگ ناغافل - نزدیک تر می شود.

در بخشی از کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها می خوانیم

مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. دیده ای چه طور حدقه هاش از هم می درند و خوفی را که در کاسه ی سرش پیچیده باد می کند توی منخرین لرزانش؟ دیده ای چه طور شیهه می کشد و سم می کوبد به زمین؟

نه، من هم ندیده ام. ولی، اگر اسبی بودم هراس خود را این طور برملا می کردم. کسی چه می داند؟ کنیز بسیار است کدو هم بسیار! شاید روزی مادری از مادران من چهارپایه ای گذاشته باشد زیر شکم چارپایی تا در آن کنج خلوت و نمناک طویله ی کاهگلی و در آن تاریک و روشنای آغشته به بوی علف و سرگین نطفه ی مرا بگیرد 

اما نه شیهه کشیدم نه سم کوبیدم. خیلی سریع، پله ها را چندتا یکی پایین رفتم و زنگ طبقه ی چهارم را به صدا درآوردم. می دانستم حالا ماتیلد، زن پیر صاحبخانه، می آید و ابتدا، از سوراخ در وراندازم می کند، بعد که در را باز کرد، آن چشم های شگفت زده اش را، که گویی از هیبت حادثهای مخوف از حدقه ها بیرون جسته، به چشم هایم می دوزد و، با لبخندی مهربان، منتظر می ماند تا بگویم برای چه آمده ام؛ و وقتی برای دوازدهمین بار در طی یک سال اقامتم بگویم (البته این بار به دروغ) آمده ام اجاره ی اتاقم را بپردازم، برای دوازدهمین بار خواهد پرسید کجا می نشینم و من باید برای دوازدهمین بار به طبقه ی آخر اشاره کنم؛ و او، پس از گشتی کوتاه در دالان خالی و متروک خاطره هاش، از سر بی اعتمادی به حافظه اش - یا از سر اعتماد به سگ گنده ی سیاهش «گابیگ» آرام نیم چرخی بدهد به بدنش تا کوچه باز کند و من به راهروی نیم تاریک آپارتمان وارد بشوم و باز به غرورم بربخورد که چرا مرا به خاطر نمی آورد؛ و بعد به خودم دلداری بدهم که وقتی برای کسی زمان متوقف شده باشد، در هیچ کجای ذهنش دیگر جایی، هرچند کوچک، نه برای من نه برای هیچ کس دیگر وجود ندارد. 

نه نباید به من بربخورد. ماتیلد، این عقربه ی ذوب شده روی مدار ساکن و ابدی ثانیه ها، دیگرنه موجودی زنده که عکسی است رنگ پریده از زنی که گویی در آن روز مه گرفته و بارانی آوریل سال هزار و نهصد و چهل وسه، وقتی دریچه ی دوربین باز می شده تا او را ثبت کند، از وحشتی بزرگ شیهه می کشیده و سم به زمین می کوفته!

 

کتابهایی با موضوعات مشابه
از پدیدآورندگان این کتاب