کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده

ناشر: نیماژ
تاریخ نشر: 4 مرداد 1399
تعداد صفحه: 220
شابک: 978-600-367-314-4
قطع کتاب: رقعی
نوع جلد: شومیز
وزن: 200 گرم
رتبه فروش: #788 (مشاهده پرفروش ترین ها)
موجودی: فقط یک جلد در انبار موجود است.
فقط یک جلد در انبار موجود است.
590,000 ریال 550,000 ریال
تخفیف: 40000 ریال (6.8%)
خریداران به همراه این کتاب، موارد زیر را نیز سفارش داده اند
مرور کتاب
در بخشی از کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده می خوانیم

پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ دریاچه ی قو رو یاد بده و بعد از اون دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ ها نخواهد بود.

واسه همین همه هوش و ذکاوتم رو به کار گرفتم و یه روز با سادیسم تمام، یواشکی چند صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابه جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش.

اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بوده.

روز بعد و روزهای بعدش دختره دوباره اومد و شروع کرد به نواختن دریاچه ی قو. شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیرزنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید.

تنها کسی که این وسط لذت می برد، من بودم، چون می دونستم پیرزنه هوش و حواس درست و حسابی نداره که بفهمه نت ها دستکاری شدن.

همه چی داشت خوب پیش می رفت، هر روز صدای زنگ، هر روز «ممنونم عزیزم» و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!

تا این که پیرزنه مرد، فکر کنم دق کرد؛ بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم، ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهر مون کنسرت تک نوای پیانو گذاشته.

به سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود نه عینکی، همه ی آهنگ ها رو هم با تسلط کامل زد تا این که رسید به آهنگ آخر که یهو دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت روی پیانو، این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ دریاچه ی قو رو به مضحکی هرچه تموم تر با نت های قلابی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا.

کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویقش می کردن، از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت، اما اسم اون آهنگ دریاچه ی قو نبود! اسمش شده بود وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود.

درباره کتاب قهوه ی سرد آقای نویسنده

بهم گفت " تا حالا شکار رفتی؟ " گفتم "نه"، گفت " من قبلاً می رفتم. ولی دیگه نمی رم. آخرین باری که شکار رفتم شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم من بهش شلیک کردم. درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می کشید و با چشم هایش التماس می کرد. زیبایی اش مسخم کرده بود، حس کردم که می تونه دوست خوبی واسم باشه. می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردم. از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم." بعدش گفت "تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی."

کتابهایی با موضوع های مشابه
مشاهده موارد مشابه بر اساس دسته بندی